العلامة المجلسي

57

جلاء العيون ( فارسي )

و امتعهء مناسب خريد و تحفه‌ها و هديه‌ها براى سلمى تحصيل كرد ، خواست به جانب مدينه سفر كند او را عارضه‌اى رو داد از رفيقان بازماند ، روز ديگر مرض بر او سنگين شد ، پس به رفقا و غلامان خود گفت : علامات مرگ را در خود مشاهده مىنمايم گويا مرا از اين درد رهائى نيست ، برگرديد به سوى مكّه ، چون به مدينه برسيد سلام مرا به سلمى برسانيد او را تعزيت بگوئيد ، در باب فرزند من به او وصيّت نمائيد كه من غمى به غير آن فرزند ارجمند ندارم . پس بعد از دو روز كه آثار موت بر او ظاهر گرديد و عساكر ارتحال نزد او متواتر رسيد فرمود : مرا بنشانيد ، دواتى و كاغذى طلبيد ، بعد از نام جناب ايزدى نوشت : اين نامه‌اى است كه بندهء ذليل نوشته است در وقتى كه فرمان مولاى او به او رسيده بود كه بار بندد از نشئهء فانى دنيا به سوى نشئهء باقى عقبى ، امّا بعد اين نامه را در وقتى نوشتم كه جان من در كشاكش مرگ بود ، هيچ‌كس را از مرگ گريزى نيست ، اموال خود را به سوى شما فرستادم كه در ميان خود بالسويّه قسمت نمائيد ، آن كريمه كه از شما دور است و نور شما با اوست عزّت شما در نزد اوست ، يعنى سلمى را فراموش مكنيد ، وصيّت مىكنم شما را به احترام فرزند او و رعايت حق او ، و فرزندان مرا سلام برسانيد ، پيام و سلام مرا به سلمى برسانيد و بگوئيد كه آه آه من از قرب وصال او سير نشدم و به ديدار فرزند ارجمند خود بهره‌مند نگرديدم ، سلام من و رحمت خدا بر شما باد تا روز قيامت . پس نامه را پيچيد و به مهر خود مزيّن گردانيد ، به ايشان سپرد و گفت : مرا بخوابانيد ، چون خوابيد نظر به سوى آسمان افكند و گفت : مدارا كن اى رسول پروردگار من به حق نور مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه من حامل آن بودم ، چون اين را بگفت به آسانى به عالم بقا رحلت نمود گويا چراغى بود خاموش شد ، پس آن جناب را تجهيز و تغسيل و تكفين نمودند ، در غرهء شام آن معدن كرم و انعام را دفن كردند و به جانب مكّه روان شدند . چون به مدينه رسيدند صدا به نالهء « وا هاشماه » بلند كردند ، از استماع اين صداى وحشت‌زا زنان و مردان مدينه از خانه‌ها بيرون دويدند ، سلمى و پدر و خويشان جامه‌ها دريدند ، سلمى فرياد برآورد . وا هاشماه ! كرم و عزّت از موت تو مردند ، كه خواهد بود بعد